سلاااااااااااااااممممممممممم برو بچ.
خوفیییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه ها این روزا توی شهر ما برف بارون شده و خداجون مردم شهر مارو شگفت زده کرده.

دو روز پیش بود که من با دوتا آبجی هام رفته بودیم خونه ی عمه مون که دختر عمه هام بودن و دوتا دختر عمه م هم از شهر دیگه ای اومده بودن.
یعنی کلا جمعمون جمع بود و کسی هم کم نبود.
صبح فردای اون روز همه خواب بودیم
که آبجیم با داد و فریاد هممون رو بیدار کرد که همه قیافه هامون اینجوری بود:

بعد وقتی از پنجره دیدیم که داره برف میباره کلیییییییییییییییی کیفور شدیم.

و همه قیافه هامون اینجوری بود
و میگفتیم وای نههههههههه.
بعدش رفتیم توی حیاط و بازی کردیم.
روز بعدش من چون عضو گروه سرود مدرسه مون هستم، توی یه برنامه ای اجرا داشتیم.خلاصه اون روزش هم کلی با دوستام برف بازی کردیم و خیلی هم خوش گذشت و راستی توی اون برنامه فرماندار شهرمون و استاندار اومده بودن و راستی توی سالن کلی پسر بودن.
ولی نکته ی جالب اینجا یود که من اصلا استرس نداشتم.
همه ی دوستام داشتن از استرس میمردن.
خلاصه همه ی کسایی که اونجا بودن هم از اجرامون خوششون اومده بود.
امروز عصر هم اومدیم خونه ی خاله م، توی ناهارخوران گرگان.
اینجا هم برف فراوونه.
کلا این روزا رئیس آموزش و پرورش خیلی مهربون شده و مدرسه ها رو تعطیل میکنه به خاطر برف.
و ما هم حال میکنیم،
میخواستم چند تا عکس بزارم از برف بازی هامون که چون خونه ی خودمون نیستم و عکس ها همرام نیست نتونستم.
خوب دیگه سرتونو درد آوردم و خاطرات من و برف رو براتون تعریفیدم.
حالا برم بخوابم چون دختر خاله م داره من رو صدا میکنه که بخوابیم.
امیدوارم با چیزایی که تعریفیدم حوصلتون رو سر نبرده باشم.
فعلا خدافیییییییییییییییییییییظ.
